كد موسيقي براي وبلاگ

نوشته شده توسط : R@hgoz@r....

مرا مادر کفن پوشان ز جسم پر گناه من

مرا آهسته خاکم کن تو ای تنها پناه من

مکن بر مرگ من زاری برو آهسته خواب امشب

که شد یک لات آواره جدا از این جهان امشب

...................

از آن زمان که آلوده  گشت دست حضرت قابیل به خون حضرت هابیل

آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود

زمان گشت و گشت و گشت ای دریغا آدمیت بر نگشت

..................

هر کس بد ما به خلق گوید

ما سینه ی او نمیخراشیم

ما خوبی او به خلق گوییم

تا هردو دروغ گفته باشیم

...................

یک روز رسد غمی به اندازه ی کوه

یک روز رسد نشاط به اندازی ی دشت

افسانه زندگی چنین است عزیز

در سایه ی کوه باید از دشت گذشت 



:: بازدید از این مطلب : 380
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
تاریخ انتشار : جمعه 11 فروردين 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : R@hgoz@r....

من منتظرت شدم ولی در نزدی

 

      بر زخم دلم گل معطر نزدی 

 

 

      گفتی که اگر شود می آیم اما

 

      مرد این دل و آخرش به او سر نزدی



:: بازدید از این مطلب : 478
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : جمعه 11 فروردين 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : R@hgoz@r....
بی هیچ صدائی می آیند
زمانی که نمی دانی
در دلت یک مزرعه آرزو می کارند و... 
 بی هیج نشانی از دلت می گریزند
تا تمام چیزی که به یاد می آوری
حسرتی باشد به درازای زندگی
چه قدر بی رحمند رویاهـاا ...

 



:: بازدید از این مطلب : 553
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : جمعه 11 فروردين 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : R@hgoz@r....

 

 

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
                                  زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت 

 
چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم
                                   آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت 

 


روز میلاد  ، همان روز که عاشق شده بود
                                    مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت  

 
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
                                     عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت 

 
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
                                پسری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت



:: بازدید از این مطلب : 459
|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
تاریخ انتشار : جمعه 11 فروردين 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : R@hgoz@r....

این است یک عشق جاودانه

لحظه ایست عاشقانه

کلامیست صادقانه

 

پرسید چقدر مرا دوست داری ؟

سکوتی کردم . چند لحظه به چشم هایش خیره شدم ...

گفتم : دوستت دارم به آن اندازه ای که عاشقتم . عاشق یک عشق واقعی . عاشق تو ...

عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری می کند .

به عشق این لحظه های انتظار * دوستت دارم * .

به اندازه ی تمام لحظات زندگیم تا آخر عمر عاشقتم ...

به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم * دوستت دارم * .

به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو . در زیر باران قدم میزنم . عاشق بارانم . . .

به عشق آمدن باران و به اندازه ی تمام قطره های باران *  دوستت دارم * . 

به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره می شوم  .

به اندازه ی تمام ستاره های آسمان * دوستت دارم * .

به عشق دیدنت بی قرارم  . حالا که تو را دارم هیچ غمی جز غم دلتنگی ات در دل ندارم .

به اندازه ی تمام لحظات بی قراری و دلتنگی  * دوستت دارم * . . .

من که عاشق چشم هایت هستم . عاشق گرفتن دست های مهربانت هستم

به عشق آن چشم های زیبایت * دوستت دارم * .

لحظه های عاشقی با تو چقدر شیرین است .

آن گاه که با تو هستم یک لحظه تنها ماندن نفس گیر است ...

به شیرینی لحظه های عاشقی * دوستت دارم * .

من که تنها تو را دارم . از تمام دار دنیا فقط  تو را می خواهم . تو تنها آرزویم هستی ...

به اندازه ی تمام آرزو هایم که تنها تویی .

به اندازه ی دنیا که می خواهم دنیا نباشد و تنها تو برای من باشی

به اندازه ی همان تنهایی که یا تنها با تو هستم و یا تنها به یاد تو هستم . ای عشق من ...

ای بهترینم ... به عشق تمام این عشق ها  * دوستت دارم *  . 

پرسیدم : به جواب این سوال رسیدی ؟

این بار او سکوت کرد .

و این بار او با چشم های خیسش به چشم هایم خیره شد ...

اشک هایش را پاک کردم و این سکوت عاشقانه هم چنان ادامه داشت ...

و من باز هم گفتم : به اندازه ی وسعت این سکوت عاشقانه که بین ما برپاست 



:: بازدید از این مطلب : 481
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : جمعه 11 فروردين 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : R@hgoz@r....

در مهربانی بی همتایی 

و در همزبانی بی مثال  

تو از قطره های شبنم صبحگاه نابتری 

و از خورشید گرما بخش تر   

تو را از بهاران جستجو کردم  

تو از چشمه ساران جاری تری 

به استواری کوه و به لطافت خیال کودکی میمانی  

شمع از تو روشنی را آموخت 

و دریا آرامش را از تو به ارث برد  

وسعت سینه تو هامون را بیاد آرد و اشکهایت ترنم باران را 

یاد تو جشنواره سرور را در قلبم بر پا میکند 

شب زنده داریت و لالاییت پچ پچ آبشار را در گوش جانم میریزد 

 

  

کدام شب تیره تو را از من ربود  

و به بهانه ی بزرگی بزرگترین موهبت را از من گرفت

آه مادر آه مادر آه مادر 

چه تنهایم بی تو   چه بی قرارم بی تو  

بعد از تو دیگر  نیافتم آنچه را که عمرم برای آن گذشت 

و افسوس . . . . . . . . . .



:: بازدید از این مطلب : 441
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
تاریخ انتشار : جمعه 11 فروردين 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : R@hgoz@r....

دست از سر ما بردار  ، کنار تو نمی مونم

یه روز می گفتم عاشقم  ، اما دیگه نمی تونم

تقصیر هیچکس دیگه نیست  ، قصه ی ما تموم شده

حیف همه خاطره ها ،  به پای کی حروم شده

دروغ می گفتی که ،  برم از بی کسی دق می کنی

اشکاتو باور ندارم ،  بی خودی هق هق می کنی

یادم می افته لحظه ای که دست تو رو شد برام

قسم می خوردی پیش من که جز تو عشقی نمی خوام

دست خودم نیست که دیگه هیچکسی باور ندارم

این چیزا تقصیر توه تلافیشو در می یارم



:: بازدید از این مطلب : 470
|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
تاریخ انتشار : جمعه 11 فروردين 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : R@hgoz@r....

خداحافظ بهترین رویای من خداحافظ  


با من و از من جدای من خداحافظ 

 


گرچه دوست نمیدارمت از دل وجان دیگر ولی 


دلدار بی چون وچرای من خدا حافظ



:: بازدید از این مطلب : 447
|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
تاریخ انتشار : جمعه 11 فروردين 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : R@hgoz@r....

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

 

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

 

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

 

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت

 

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود-اما-

 

طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد

 

 

 

 

ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

 

شود مرهم

برای دلبرش آندم شفا یابد

 

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

 

و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه

به روی من

 

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد

 

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را رو به بالاها

 

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

 

هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

 

به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

 

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

 

برای دلبرم هرگز دوایی نیست

و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!

 

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست اوبودم

 

و حالامن تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

 

نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه

 

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -

 

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت

زهم بشکافت اما ! آه

 

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

 

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

 

به من می داد و بر لب های او فریاد "بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی

بمان ای گل"

ومن ماندم

 

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

 

و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد

 



:: بازدید از این مطلب : 405
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
تاریخ انتشار : جمعه 11 فروردين 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : R@hgoz@r....

بگذار که من عاشق و دیوانه بمیرم 


از جام لبت نوشم و مستانه بمیرم 


من عاشق و دل خسته ی آن چشم سیاهم 


ای وای اگر بی تو در این خانه بمیرم 


با یاد تو ای ماه چه شب ها که سحر شد 


از سوز تمنّای تو این دل چو شرر شد 


افسوس که هرگز تو سراغم نگرفتی 


صد حیف که این عمرچه بیهوده هدر شد 


هر شب ز فراقت ره میخانه بگیرم 


شاید که نشان از تو ز پیمانه بگیرم



:: بازدید از این مطلب : 548
|
امتیاز مطلب : 15
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
تاریخ انتشار : جمعه 11 فروردين 1391 | نظرات ()